خاک خواهی شد . از رخ آيينه ها هم پاک خواهی شد!

این سپیدار کهن سالی که هیچ از قیل و قال ما نمی آسود ، <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

این حیاط مدرسه ،

این کبوترهای معصومی که ما

                                   روزی به آن ها دانه می دادیم ،

این همان کوچه ، همان بن بست ،

این همان خانه ، همان درگاه ،

این همان ایوان ، همان در....آه !

 

 

از بیابان های خشک و تشنه ، از هر سوی صد فرسنگ ،

در غروبی ارغوانی رنگ ،

با نشانی های گنگ و دور ،

آمدم تا هفت سال از سرگذشتم را ،

بشنوم – شاید –

از شارت های یک در ،

از نگاه ساکت یک پنجره ، یک شیشه ، یک دیوار

در حرم ، در کوچه ، در بازار !

 

 

آمدم خود را مگر پیدا کنم :

کیف زرد کوچکی بر پشت ،

نیزه ای از آن قلم های نئی در مشت ،

گوش ها از سوز سرما سرخ ،

رهگذر بر سنگ فرش راه ناهموار !

 

آمدم – شاید –

ناگهان در پیچ یک کوچه ،

چشم در چشمان مادر واکنم !

های های اشتیاق سال ها را سر دهیم ،

وانچه در جان و جگر یک عمر پنهان کرده ایم ،

سر در آغوش هم آریم و به یکدیگر دهیم .

 

هیچ !

 

در میان ازدحام زائران

پای تا سرگوش ،

شاید از او ناله ای در گیر و دار این همه فریاد ،

مانده باشد در فضا ،

-         هرچند نا معلوم –

 

 

در رواق سرد ساکت :

می دویدم در نگاه صد هزار آیینه کوچک

شاید از سیمای او

در بازتاب جاودان این همه تصویر

مانده باشد سایه ای ،

-         هرچند نا معلوم –

هیچ !

 

 

هیچ غیر از بغض تاریک ضریح !

هیچ غیر از شمع ها و قصه پرپر زدن در اشک

هیچ غیر از بهت محراب ،

                                    آه !

هیچ غیر از انتظار کفش کن !

 

باز می گشتم !

زخم کاری خورده ای ، تا جاودان دلتنگ .

از بیابان های خشک و تشنه صد فرسنگ ، صد فرسنگ .

 

پیش چشمم گردبادی خاک صحرا را ،

چون دل من ، از زمین می کند و می پیچاند و

                                                          تا اوج فضا می برد .

 

خود نمی دانم ،

موجی از نفرین این بیچاره آدم بود و

                                            در چشمان کور آسمان می ریخت ؟!

یا که باد رهگذر ، سوغات انسان را به درگاه خدا می برد ؟!

 

خاک خواهی شد !

از رخ آیینه ها هم پاک خواهی شد .

چون غباری گیج ، گم ، سرگشته در افلاک خواهی شد !

 

-------------

و باز هم متن زيبايی از به سوی افق

هیچ میدانی که اگر دیوارها نبودند چه قدر دنیا بهتر می بود؟ و اگر میله های قفس ها نبودند چقدر زندگی شیرین تر به سر می آمد و چقدر زنده دلان در دنیا زیاد بودند...اگر حجابهای درونی که ظلمت شب را بر قلبها مسلط میکنند نمی بودند اگر خفاشان بد ترکیب شب زنده دار نبودند اگر جغد شوم نفس نمی بود اگر دلها همچون آب زلال صاف بود و اگر قطره اشکی برزمین نمی ریخت اگر روحی پر از معنویت در میان بشر بودو خلاصه اگر همه و همه دست به دست هم می دادند و یکپارچه شعار لااله الا الله و محمد رسولالله و علی ولی الله .. میدادند و اگر همه پیرو امام می شدند و یکصدا فریاد الله اکبرسر میدادند و اگر همه خوب بودند و خوب عمل عمل میکردند دنیا چه می شد؟! خدایا تو بهتر می دانی و تو علام العیوبی و تو دانای درست کرداری ... خدایا مشیت تو است و چنین است و رضای تو در بودن کمبودهاست و تو می خواهی زندگی آنقدر زیر و بم داشته باشد تا انسانها پخته شوند و ساخته تا لیاقت دیدنت را داشته باشند

/ 4 نظر / 188 بازدید
عشق تولد دوباره

سلام....خواهم تورا مهمان کنم در گوشه ای از قلب خويش....ايا قبولش ميکنی اين کلبه ويرانه را؟؟

به سوی افق

بازم سلام وممنون شما بزرگواری می کنيد ومنم تشويق می شم که برای شمابنويسم غزل عشق سوای همه آنهایی است که تا کنون دیده ایم ...لحظه ای که معشوق فرا میخواند آن تک لحظه زمان است که عاشق در اوج هیچان است و حالی دیگر دارد و به نفس مطمئنه رسیده و فقط جرقه ارجعی را نیاز دارد تا چون صاعقه آتشین بسوزد و در یک آن همه جا را روشن گرداند و هر کس بدنبال حق باشد در آن تک لحظه همه چیز را می بیند و رهنمون می شود.صاعقه سختی ها کشیده است تا این چنین پر نیرو و انرژی گشته است صاعقه اگر انفجار را نبیند از غصه هلاک می شود و اگر اذن سوختن نیابد از غصه می میردو سر به هر صحرایی می نهد تا شرایط را یرای سوختن مهیا کند ...از کوهها و دریاها می گذرد و بر بام هر شهری می نشیند تا آنگاه که در صحرایی تنها جرقه را میبیند و به دنبال جرقه می دود و می گوید... خدایا اویم را یافتم بدنبالش می دود ... کجا میروی جرقه؟ صبر کن می آیم مدتهاست بدنبال تو هستم اگر این بار مرا به حال خود رها سازی نابود می شوم خلاصه التماس دعا میکند و میخواهد که بسوزد و همه جا را روشن کند.

به سوی افق

اینها همت صاعقه است اما همت صاعقه یک آن است حال ما همین را از خدا می خواهیم و بس حال آنکه تو در نظر من صاعقه تنها نیستی بلکه چنان شمعی آری خوبان چونان شمعند شبها بیدارند و قطره قطره می سوزند و همه جا را روشن میکنند ....خدایا ما که همت خوبان را نداریم ما که تحمل شمع شدن را نداریم لااقل توفیق صاعقه شدن را به ما عنایت فرما .. که ما همین بس و سپس عاقبت کارمان درست می شودآن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جها نش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

موج

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسيار خوشحالم که از خاک گلويم سوتکی سازد گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستا خ و بازيگوش که او هر دم ، دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد ودر من بشکند هر دم سکوت مرگبارم را .