مرغ جام

یک نقطه ابهام غم انگیز بی عنوان در افق ذهنم پرواز می کرد .

چرا ؟

چی چرا ؟

خودم هم نمی فهمم.نمی دانم !

این پرنده غریب از کجا آمده و در کهکشان دلم سکنی گزیده است . گه و گاه هو می کشد و گهی آه می زند . از کجا آمده ای ؟ هیچ بر لب نمی طراود . در اینجا چه می کنی ؟ از چشمان آینه گون و اسرار آمیزش در رخشنده ای  جاری می شود و بر تشک سخت زمین بوسه می زند . نمی فهمم. از این غروب مه آلود بی جواب دلتنگم . از این سکوت پر هیا هوی مرغ جام نا هماهنگم .  زمان بروی انتظار غریبی دور می شود . ترانه های دلم به تار زمان شور می زند .    <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
عشق تولد دوباره

سلامی به پهنای بال عشق......متاسفانه نتونستم متنتون را کامل بخونم چون ابتدای هر خط خوانا نيست....ولی به هر حال هر سخنی که از دل بلورين شما بيرون آيد حتمی بر دل هم مينشيند....گرچه آژ نيستم ولی خوشحال ميشم حضور سبزتون را در کلبه دلم احساس کنم..با بهترين آرزوها(زهرا)

الهه بانو

سلام... چقدر اينجا خوش رنگه ! خوشم اومد... مطالبش هم جالبه اگرچه همش را نخوندم... خسته نباشی