جای پای خدا....

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هیاهوی سکوت در ساحل قلبم پهلو گرفته است . گویا هزار سال هیچ کشتی ای از آنجا گذر نکرده است . تنها صدای مخوف موجهایی است که هرازچندگاهی قلبم را به طپش وا می دارد . و صدای مرغانی که آوای غربت را در اوج تنهایی سر می دهند . غروب دستان سرخش را در سرتاسر این دهلیز باز کرده و به انتظار در آغوش گرفتن سایه ی تاریکی , مغرورانه بر کوههای دهلیز تکیه داده است . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...دلم می خواهد فریاد بزنم .. "آی آدمها ! دنیا روزی با شما هم همین کار رو می کنه !" اما .. حتی دریغ از یک پژواک...دیگر صدای خودم هم به گوش خودم نمی رسد . پایان دنیا که می گویند همین است ؟  هنوز می شود هاله ی مبهمی از رده پاهای به جا مانده بر روی ساحل را دید . به راستی اینجا اینقدر آدم بوده است ؟ پس اکنون کجا هستند ؟

شاید این رد پاها بازگوی سرنوشت آدمهایی ست که به اکنون من رسیده بودند ! اما بعد... بعد به کجا رفتند ؟ چرا اینقدر ساکت است ؟!

نه .. اینجا بیشتر به جزیره ی دور افتاده ای می ماند که قرن ها از حضور انسان ها در آن گذشته است و دیگر به گور فراموشی رفته است ! جزیره ای که دیگر هیچ کس کاشف آن نخواهد بود .

در بین رد پاها تنها یک امید مانده است .. خانه ی دوست کجاست ؟ در همین نزدیکی ..و درپی ردپای او به جستجویم ادامه می دهم .. تنها چیزی که می تواند مرا از این ظلمات مرگ بار نجات دهد ..

جای پای خدا ..!

 

[ پنجشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ جام ]