صهبای الست

صهبای الست

بسم الله الرحمن الرحیم

 

هیاهوی سکوت در ساحل قلبم پهلو گرفته است . گویا هزار سال هیچ کشتی ای از آنجا گذر نکرده است . تنها صدای مخوف موجهایی است که هرازچندگاهی قلبم را به طپش وا می دارد . و صدای مرغانی که آوای غربت را در اوج تنهایی سر می دهند . غروب دستان سرخش را در سرتاسر این دهلیز باز کرده و به انتظار در آغوش گرفتن سایه ی تاریکی , مغرورانه بر کوههای دهلیز تکیه داده است . شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل...دلم می خواهد فریاد بزنم .. "آی آدمها ! دنیا روزی با شما هم همین کار رو می کنه !" اما .. حتی دریغ از یک پژواک...دیگر صدای خودم هم به گوش خودم نمی رسد . پایان دنیا که می گویند همین است ؟  هنوز می شود هاله ی مبهمی از رده پاهای به جا مانده بر روی ساحل را دید . به راستی اینجا اینقدر آدم بوده است ؟ پس اکنون کجا هستند ؟

شاید این رد پاها بازگوی سرنوشت آدمهایی ست که به اکنون من رسیده بودند ! اما بعد... بعد به کجا رفتند ؟ چرا اینقدر ساکت است ؟!

نه .. اینجا بیشتر به جزیره ی دور افتاده ای می ماند که قرن ها از حضور انسان ها در آن گذشته است و دیگر به گور فراموشی رفته است ! جزیره ای که دیگر هیچ کس کاشف آن نخواهد بود .

در بین رد پاها تنها یک امید مانده است .. خانه ی دوست کجاست ؟ در همین نزدیکی ..و درپی ردپای او به جستجویم ادامه می دهم .. تنها چیزی که می تواند مرا از این ظلمات مرگ بار نجات دهد ..

جای پای خدا ..!

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : پنجشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٧ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : جام | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.