صهبای الست

صهبای الست

دیگه نه سلام می کنم... نه....اصلا دیگه خستمممممم ....دیگه نوشتنم نمیاد ...با اینکه روز میلاد گله … با حسرتی عجیب به اطرافم نگاه می کنم … همه در حال تکاپو و مهیا شدن برای مهمانی یار هستند… به خیابان می روم تاق نصرت ها منو به محله قدیمی پدربزرگ می کشونه .. چراغونی ها ذهنم رو به سالهایی می بره که با دیدن یه چراغونی دلم پرواز می کرد .. جشن ها .. هیئتها … به خودم نگاهی می کنم. دیگه شادابی قدیم در من نیست ! پسر ! تو کجایی؟ هییییییی … حواست کجاست ؟ چرا دیگه پیدات نیست ؟ یادت رفته که نیمه شعبون از راه رسیده ؟ یادت رفته جشن آقاته؟ پس کجایی؟ چرا دیگه رنگ و رخسارت حرف دیگه ای می زنه؟ چرا دیگه از آقات حرف نمی زنی؟ چرا دیگه رنگ و بوی آقا رو نمی دی ؟ چرا اینقدر بی تفاوت شدی؟ نمی دونم . نمی دونم . دلشوره ای عجیب و قدیمی که بوی غربتی نامهربون می ده همه ی وجودم رو تو چنگال بی رحمش داره له می کنه. چهره سرد و خشن روزگار وجود شیشه ای و شکستنیم رو با یک اشاره خورد می کنه . سرم رومی برم داخل قالب وجودم تا کسی صدام رو نشنوه . بعدش شروع می کنم داد زدن . آآآآآآآآآآی .. خسته شدم . ازاین همه غربت . از این همه دوری . از این همه تنهایی . از این همه ….

فقط اینو یادت نره .. یه روز تو باید هرچی داری بزاری و بری . آدما خیلی بدن . امروز باهات دوستند ... فردا باهات از صد تا غریبه هم بدترن .. بهشون دل نبند . چون وقتی که بهشون دل ببندی تازه اونا تو رو میسپرن به سطل آشغال خاطره هاشون .  اما من... منننننننننن به این حرفها کاری ندارم . چرا آقا تحویلم نمی گیره . چرا منو به حال خودم رها می کنه که ته دلم احساس تنهایی کنم؟

آقا جون ! ... چرا ....؟

 

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : جام | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.