آواره

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار ،

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه ی دسته گلی بر دیوار

 

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه

گوییا : مرده ی سرگردان بود ،

 

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به  دیوار نماند

کس نپرسید کجا رفت ؟ که بود ؟

که دمی چند در اینجا گذراند ؟ 

 

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست ؟

من اگر سایه ی خویشم یارب!

روح آواره ی من کیست ؟ کجاست ؟

 

 

 

[ یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤ ] [ ۳:٠٥ ‎ق.ظ ] [ جام ]