صهبای الست

صهبای الست

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شستشویی کن و وانگه به خرابات خرام

 

آورده اند که محنت زده ای در راهی  می رفت ، مخدره ای بس با جمال پیشش آمد ، چشمش که بر کمال حسن او افتاد ، دلش صید آن جمال گشت ، بر پی آن مخدره می رفت ، چون آن مخدره به در سرای خود رسید ، التفاتی کرد ، آن محنت زده را دید بر پی وی ، گفت : مقصود چیست ؟ گفت : سلطان جمال تو بر نهاد ضعیفم سلطنت رانده است و در کمند قهر خویش آورده است ، با توام دعوی عشقبازی است و این دعوی نه مجازی است .

آن مخدره را بر کسوت جمال ، حلیت عقل بر کمال بود ، گفت : این مساله ی تو را فردا جواب دهم و این اشکال تو حل کنم . روز دیگر آن ممتحن منتظر نشسته بود و دیده گشاده تا جمال بر کمال مقصود کی آشکار گردد و واقعه ی او چون حل کند ؟

آن مخدره می آمد و از پی او پرستاری آیینه در دست ، گفت : ای پرستار ! آن آینه فرا روی او دار تا به آن سر و روی ، او را رسد که با ما عشقبازی کند و تمنای وصال ماش بود ؟!

دل مشتاق جمال ، دلی دیگر است ، و روحش روحی غیر ارواح ، مشتاق در سلطه ی عشق حق است ، مشتاق عاشق عبادت و دوری از گناه است ، عارف دلخسته ی یار و جان نثار محبوب است  . اهل حال فرموده اند :

 

قلوب المشتاقین منورة بنورالله ، فاذا تحرک اشتیاقهم اضاء النور ما بین السماء و الارض ، فیعرضهم الله علی الملائکة و یقول : هولاء المشتاقون الی ، اشهدکم انی الیهم اشوق :

 

دلهای مشتاقان حق و حقیقت روشن به نور خداست ، چون شوقشان به حرکت آید بین آسمان و زمین نور بدرخشد . حضرت حق آنان را به ملائکه نشان می دهد و می فرماید : اینان مشتاقان منند ، شاهد باشید که من به آنان مشتاق ترم .

 

و شاید بر همین ضابطه  بود که  جناب استاد - حاج سعید حدادیان - در کلاس می فرمود :

شخصی از مداحان اهل بیت عاشق زیبارویی  شد که مدام بر وصال او می گریست  تا اینکه برخواب او معصومی آمد و به او گفت :  مگر عاشقان ما بر غیر ما هم گریه می کنند ؟!

 

 

با تشکر از نيايش محترم که اين متن رو برای من فرستاده بودند و من هم با اجازه ی ايشان به عنوان ادامه ی يادداشت روز جمعه آن را قرار می دهم .

روز آدینه است به یادمولای عریبمان نمي دانم وقتي كودكي معصوم را بي هيچ گناهي در مقابل چشمان پدر و در نهايت قساوت به گلوله مي بندند بر كار خود چه نامي مي گذارند دلم گرفته است مي دانم كه مي داني و مي بيني كه چه ظالمانه انسانيت را در زير خاك هاي بي رحمي دفن مي كنند با اين همه غم هاي اين دنيا را مي توان به دوش خسته كشيد ولي غم فراق تو را نمي توان تحمل كرد از اين همه نابرابري خسته ام از اين دنياي بي تو خسته ام تو معناي تمام زيبايي هايي تو پر از طراوتي سرشار از حياتي و من هميشه منتظر توام هر غروب طلوع انتظار ديگري است مرا ديگر طاقتي نمانده است مرا ديگر اشكي نمانده است پس كي آن لحظه فرا مي رسد تا من خاك قدمت شوم در اين هواي مسموم چگونه نفس بكشم مگر آنكه تو خود روح زندگي را در تن بي جان جهان بدمي مرا به زندگي فردا تنها اين اميد است كه تو خواهي آمد و برايم عدالتي آشكار به ارمغان خواهي آورد آري تو خواهي آمد اي همه قداست و زيبايي اي موعود!!!

 

 و اين هم مطلبی که به سوی افق محترم برای من فرستاده بودند از نوشته های يکی از دوستان وبلاگ نويس :

سلام اين شعر رادريک وبلاگ خواندم قشنگ بودبراتون می نويسم

آمدم حال تو را از در و ديوار بپرسم

ای مادر خوبم ای سفر کرده جاويد من ای مادر خوبم آمدم باز در اين کلبه که با دولت اشکی هاله گرد غم از چهره هر پرده بروبم

آمدم بر غم بی مادريم زار بگريم آمدم باز که سر بر در اين خانه بکوبم ای سفر کرده من جای تو خاليست باز با خاطره ها پای در اين خانه نهادم

بی تو اين خانه ؛ غم آباد زمانه است هر کجا می نگرد ديده آلوده به اشکم از تو و رنج تو و ياد تو ؛ بسيار نشان است

پيچکی را که به اميد رساندی سر ديوار

رازقی های سپيدی که عزيزان تو بودند

همه در ماتم تو غمزد گانند

مادرم شاخه گلها که به صد شوق نشاندی اينک اينک همه ماتم زدگانند

شاخه هر گل سرخی که به امداد نسيمی می گرايد به چپ و راست ماند آن سان که کسی در غم ياری سر پچرخاند و آهسته بمويد

هر گل سرخ که در باغچه خنددحالت روی تو دارد هر گل ياس ؛ که رقصنده به آهنگ نسيم است اثر از بوی تو داردمادر‌؛

مادر ای مادر خوبم خانه خلوتو غربت زده ات سخت غمين است اينک اينجا فرزندت با غم تو خاک نشين است مادر

مادر : ای خانه جاويد تو آباد ؛ ندانی که من از دوری تو خانه خرابم بی تو ؛ خود باخته ای ؛ خاک نشين ؛ نقش بر آبم دست افشانده ز جان ؛ در پی تو پا به رکابم

مادر ؛ ای آينه عشق و اميدم سالها بود كه من همسفر رنج تو بودم بودی از عمر دل آزار پر اندوه در اكراه

ای بسا چهره خراشيدی از اين هستی پر رنج شكوه ها داشتی از عمر به هر سال و به هر ماه ناله ها كردی از اين ايام پريشان و روان سوز رنج ها بردی از اين زندگی تلخو توانكاه بود ؛

ای دختر غمها به عمر و همه عمر چشم تو همسفر اشك و لبت همنفس آه

اينك ای دختر اندوه زمانه شادمانم كه دگر از لب تو شكوه نريزد سر خوشم زآن كه دگر چشم تو اندوه نپاشد

شكر گويم كه زبانگ تو دگر ناله نخيزد آه ای ظلمت سنگين پر اندوه نيك دانی كه چه شبها لب او گرم دعا بودآه ؛ ای خانه متروك غم آلوده

آمدم كه به خود بار دگر زهر يتيمی بچشانم

امشب ای مادر خوبم آمدم عكس تو را پيش نگاهم بنشانم

آمدم خنده غمگين تو را در رخ تصوير ببينم

آمدم تا كه به جای تو در اين خانه اندوه بمانم

آمدم تا كه به ياد تو شبی زار بگريم تا به سو گ تو ز دل ناله بر آرم

آمدم تا كه ز داغ تو در اين باغچه ها لاله بكارم تا كه شرح غم بی مادريم را به فضا و در و ديوار بگويم تا كه پيشانی خود را چو تو بر خاك عبادت بگذارم

آمدم تا كه به جای تو به رخساره گلهاگل اشكی بفشانم آبی از ديده ببارم آمدم حال تو را از در و ديوار بپرسم

ای سفر كرده جاويد من ای مادر خوبم آمدم باز در اين كلبه كه با دولت اشكی هاله گرد غم از چهره هر پرده بروبم

آمدم بر غم بی مادريم زار بگريم آمدم باز كه سر بر در اين خانه بكوبم آه ای دختر غمها ای مادر خوبم

 

و اين هم شعری از ساحل محترم

مادر ای گوهر يکتای وجود...

مادر ای مظهر الطاف خدا ...

مادر ای رشک بهاران و بهشت..

مادر ای جلوه گه عشق و صفا

که البته در هفته ی مادر برام فرستاده بودند و من هم برای تشکر از اين دوستان مطالبشون رو در اينجا قرار دادم .

 


موضوعات مرتبط:

برچسب‌ها:


تاريخ : جمعه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٤ | ۳:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : جام | نظرات ()
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By Slide Skin:.