مرغ جام

یک نقطه ابهام غم انگیز بی عنوان در افق ذهنم پرواز می کرد .

چرا ؟

چی چرا ؟

خودم هم نمی فهمم.نمی دانم !

این پرنده غریب از کجا آمده و در کهکشان دلم سکنی گزیده است . گه و گاه هو می کشد و گهی آه می زند . از کجا آمده ای ؟ هیچ بر لب نمی طراود . در اینجا چه می کنی ؟ از چشمان آینه گون و اسرار آمیزش در رخشنده ای  جاری می شود و بر تشک سخت زمین بوسه می زند . نمی فهمم. از این غروب مه آلود بی جواب دلتنگم . از این سکوت پر هیا هوی مرغ جام نا هماهنگم .  زمان بروی انتظار غریبی دور می شود . ترانه های دلم به تار زمان شور می زند .    

 

[ یکشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٤ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ جام ]