وداع

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم لحظه های وداع ..

بازهم نیمه های شب..

و باز هم حس نراوش نماهنگ های مناجات بر گلبرگ های نیاز

یک سو یا الله ..

یک سو یا حسین ، ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت...نوحه خوان گفت حسین! بوی حرم شد احساس....وعده ی ما سحری ، پای ضریح عباس!

یک سو صدای دور شدن ثانیه هایی که خبر از لحظه های آخر می دهند ..

یک سو طنین ساکت  باران ، از آسمانی که در آیینه ی دو چشم جا گرفته است

گویی آسمان هم چشمان تار زمینیان را به ابرهای مه آلود خود ترجیج داده است و همه ی اشک های خود را از آنها بارانده است .

می گفت همه شعور دارند حتی آنها که به دیده ی ما جان ندارند ...پس چه رسد به آسمان و آسمانیان

می گفت زمان هم زبان دارد ، می فهمد ،شعور دارد ، نزد ملکوتیان  سخن می گوید و می شنود پس  رمضان هم صدای مرا می شنود .. السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه ....

چیزی تا اذان صبح نمانده است ...

و تنها اندکی تا غروب آخرین روز باقی است ..

گویی دلم برای آن لحظاتی که رمضان عیدی بزرگ فطر را در دستان خود قرار داده و به بخشیده شدگان می دهدش شور می زند...

ایا من هم...؟

گویند عید فطر جلوه ای از روز محشر است... نامه ی اعمال من به چه عنوان نوشته است؟؟

آیا قبولم ؟ یا ...

خدایا ...زبان الکن و نا توان در نوشتنم ..

اما دلم برای شب های رمضانی و روزهای معنویش تنگ می شود....آیا سال بعد هستم یا نه ؟ نمی دانم...

اما دلم می خواهد همانند زائری که بوی زیارت می دهد تا ماه ها بوی رمضان بگیرم .. می  خواهم اصلا رمضانم دائمی شود...آیا می شود؟

امام سجاد فرمودند این گونه کن ، من نیز می گویم : بارالها فلان و فلان و هر آنکه در حقم بدی نمود در آخرین لحظات وداع با رمضانت بخشیدم و از او گذشتم ، تو نیز از ما بگذر و ما را ببخشای..

رمضان به خاطر داری ...چند سال پیش که شاید فراتر از ده سال...آن زمان که کمتر گرد گناه بر جسم و جانم نشسته بود  چه گفتمت؟ باز هم می گویم ...اذان سحرگاهیم را که بر زبان و دهان ناچیزم جاری می کردم به خاطر بسپار و در زمان تنهاییم شهادت بده که از بردن نام الله در میان گوشهای نامهربان دریغ نکردم ...

و باز به یاد جمله ی قدیمیم میفتم :

ای کاش  می شد زمان را در قاب عکسی حبس نمود تا همیشگی شود...

و کلام آخرم .... الهی تب علی حتی لا اعصیک  

 

[ دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ جام ]