سلام آقا

سلام آقا

روز جمعه است

صبح روز جمعه است

همه جا ساکت است

همه از جا از نبودنت سکوت انتظار گرفته است

بهتر است بگویم از نبودنم ...نبودن ما ....

می دانم...خیلی برای شما بیشتر سخت است ..انتظار برای آدم شدن مان ...انتظار برای شکستن قفل های غفلت..انتظار برای شکستن قفل های غرور...شکستن شیشه ی ادعای ما آدم ها که دم از خدا و شما می زنیم اما سختی قدم گذاشتن در جاده ی پر پیچ و خم رسیدن به شما را به جان ودل نمی خریم

مولای من

نقش و نگار پر زرق و برق دنیا ، پرده غیبت ما را بین ما و شما پر رنگ کرده است !

بعضی وقت ها می گویم چقدر آدم ها  بی معرفتند ..ناگاه یادم میفتد خودم هم .....

اماما..

به آرزوی داشتن آرزویت قدم برداشتم...هنوز گام های اول بود که فهمیدم با هر قدم که می خواهیم نزدیک تر شویم باید بهای زیادی برای هر قدم بدهیم....  برای رسیدن به شما باید سبک بار شد...از خیلی چیزها باید گذشت...این ...آن ...

نمی شود ادعای تو را داشت و کوله پشتی تعلق خاطرها را هم به دوش ...سنگین است..راه دراز...باید سبک بود تا از پا نیفتیم...اما اگر جرعه جرعه از شربت عشق شما سیراب نشویم هلاکیم.... یک قمقمه...دو تا...100 تا هم باشد باز کم است... هر چه سنگین تر شود جرات و جسارتم برای پیمودن راه بیشتر می شود ..

هنوز در آرزوهایم سیر می کنم...وقتی نگاه می کنم می بینم اول جاده گرفتار شدم...توان قدم برداشتن نیست. تنها شدن سخت است... شاید اگر این نبود خیابان ولی عصر شلوغ بود !  پر می شد از کسانی که برای رسیدن به شما از هم سبقت می گرفتند..

ما آدم ها تا کم میاریم همه چیز را با شما اشتباه می گیریم .. اسباب بازی های بچگیمان ما را مشغول کرده است .. هنوز ما را با صدای جغجغه آرام می کنند..شاید شکلش فرق داشته باشد..اما همان است! بچه که بودیم وقتی می خواستند سمت چیزی نرویم سرمان را با صدای جغجغه گرم می کردند تا هواسمان پرت شود ... الان هم با جیغ و هیاهوی اسباب بازی های کمی بزرگتر هواسمان را از شما پرت می کنند تا به همین چند تا رضایت بدهیم و دورتر نشویم..

یادم می آید..

وقتی  حرم امام رضا به چیزی مشغول می شدیم ناگاه میدیدیم تنهاییم ! پدر؟ مادر؟ به خیال بچگیمان آنها گم شده اند!

اکنون ما را در صحن دیدار شما گذاشته اند ..حیف که خرابش کرده ایم...این صحن حرمت دارد.. اما آلوده اش کردیم..آنقدر که دیگر تو را نمی بینیم..

یا بهتر بگویم..

آنقدر مشغول نادیدنی ها شدیم که دستمان از دستانت جدا شده است ...پدر کو؟ انگار گم شده است ! یا شاید غایب شده است!

این است هنوز نگاه کودکانه ی ما آدم بزرگ ها ... شما غایب شده ای و ما منتظریم تا در قسمت گم شده ها پیدایت کنند!

امام زمان م ...

ببخش که افکارم کودکانه است ...

به ماموران صحن دلت بسپار تا گم شده ها را بیرون نکنند...

به آنها بگو ...اینها دنبال شما می گردند

به اتاق گم شده ها بسپار ما را پیدا کنند تا دستانمان را به دستان گرم ولایتتان برسانند...

یابن الحسن! گم شدم... مرا دریاب

 

 

 

 

[ جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ جام ]