درگذشت حجت الاسلام والمسلمین استاد بهشتی پور

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

درگذشت حجت الاسلام والمسلمین

استاد بهشتی پور 

اول سال تحصیلی بود..

نه.. هنوز مدتی تا سال تحصیلی جدید مونده بود...آقای کریمی بهم گفت : شنیدم حوزه جدیدی توی فلان روستا نزدیک قم داره ثبت نام می کنه و شروع کرد به تعریف کردن زیاد از شیوه تدریس اونجا. بعد هم گفت قراره 6 سال رو توی 2 سال درس بده . با حذف اضافات ..روزهای پنجشنبه هم تعطیل نیست باید بیایی سر کلاس..مناسبت ها هم تعطیل نیست. باید بیای سر کلاس...

از یه طرف وسوسه شدم مثل ده تا هنونه ای که با یه دست بر می دارم این یکی رو هم بردارمو برم برای ثبت نام اقدام کنم . از یه طرف هر چی دو دو تا چارتا می کردم با اوضاع وقتیم جور در نمیومد . خیلی اوضاع وقتیم داغون بود ...

بالاخره سال تحصیلی شروع شد . آقای کریمی به جای این که بیاد ادامه درس پارسال رو با هم تموم کنیم رفت اونجا.با این که باز نشسته شده اما خیلی همت بالایی داره . از یزد با خونواده اومده اینجا از صبح تا شب پای درس و بحث و کلاسه .

من هم از این طرف قرار شد کلاس های کتابخونه پدربزرگ رو طبق معمول سال های گذشته اداره کنم .

یه روز کریمی بهم گفت حاج آقای بهشتی کلاساش علاوه بر روستا داخل قم هم فلان جا برقراره ..

نمی دونم چرا کلی خوشحال شدم.

بعدش گفت : دنبال جای جدیدی می گرده . باهاش هماهنگ کنم بیاد اینجا؟ منم با کلی ذوق گفتم چرا که نه ؟ کلی خوشحال شدم ..

شاید فرداش بود . استاد درس رسائل اومده بود برای شروع کلاس ها هماهنگ کنه که دیدم یه روحانی خوش سیما ، متواضع و خوش برخورد با یک نفر همراه وارد شد. فکر کردم یکی دیگه از استاداس که سفارش شده بود بیاد پیشمون . منم فوری چراغ اون طرفو روشن کردمو با عجله گفتم فلان کلاس خالیه برای درس بفرمایید...

یه نگاهی بهم انداختو با لبخندی بهم گفت من بهشتی پور هستم...

منو می گی کلی از خجالت آب شدم..من می خواستم برم پیشش اما خودش با کلی تواضع اومد اینجا.. فوری خودمو جمعو جور کردمو فهمیدم برای دیدن کتابخونه اومده. فوری رفتیم باهم بالا تا جای کتابخونه و محل کلاسا رو بهش نشون بدم ...

خلاصه قرار شد بهمون خبر بده که اگه شد بیاد اینجا ...

وقتی دیدمش بیشتر شیفته شخصیتش شدم . هم ولایی بود هم خیلی خوش برخوردو صاحب خلق خوش .. .

بعد یه مدت متوجه شدم که تقاضای ثبت نام غیرحضوری عده ای از فلان دانشگاه رو پذیرفته . به کریمی گفتم سلام ما رو هم به حاج آقا برسونو بگو ما رو هم بپذیره . با وجود این که این همه سال وقت پای درسام گذاشته بودم حیفم میومد این موقعیتو از دست بدم . دوست داشتم درساشو تجربه کنم .  خلاصه آقای کریمی هم پیغام منو داد و دیدم با فرم ثبت نام اومد پیشم..

ثبت نام انجام شد . برام خیلی جالب بود . حاج آقای بهشتی پور هر روز صبح ساعت 5:30 راه میفتاد به سمت کلاس. سر راه هم هر کدوم از شاگردا که ماشین نداشت رو سر راه سوار می کردو با خودش می برد سر کلاس . ساعت 6 صبح هم کلاساش شروع می شد . همتش واقعا ستودنی بود. از دیدن این روحیه کلی انرژی می گرفتم و شاید به خودم می بالیدم که بالاخره حوزه همچین شخصیتی رو داره تو این زمونه به خودش می بینه .

با این که سر کلاس نمی رفتم و غیر حضوری بودم یه روز حاج آقا به کریمی پیغام داد که به فلانی (یعنی به من )  بگو : درساشو داره می خونه یا نه ؟

استادی که به فکر شاگرداش باشه خیلی براش امتیاز بزرگیه و هم نعمت بزرگی برای اون شاگرده .

بعد از مدتی باز سر زده اومد کتابخونه ... گفت می خوام کلاسا رو انتقال بدم اینجا... منم با کمال میل قبول کردم . اما خوب..مشغول بنایی و تعمیرات بودیم به همین خاطر باز قرار شد در آینده در خدمت ایشون باشیم ..

تا این که با خبر شدم زمان امتحانا داره می رسه . آقای بهشتی گفته بود از 15 بهمن ظاهرا 10 یا 12 روز تعطیل می کنم خوب درس بخونید تا بعدش امتحان بگیرم . بعدشم نمونه سئوالایی داده بودو گفته بود ببرید بدید به طلبه های پایه 3 حوزه های دیگه ...اگه تونستن جواب بدن !

منم گفتم جمعه (که امروز باشه) کنکور ارشدو می دمو با خیال راحت شروع می کنم یه ضرب برای امتحانا خوندن .

شنیده بودم حاج آقای بهشتی خیلی داره برای رسمی شدن مدرسه تلاش می کنه . ساعتها جلسه با شورای مدیریت...

توی یکی از جلسات یکی از اساتید گفته بود : بنده 40 ساله دارم تدریس می کنم .فیلمهای شما رو هم دیدم و می دونم که خیلی خوب درس می دید . و حتی می دونم شاگرد های شما خیلی قوی تر از شاگرد های مدارس دیگه هستند . اما چه کنیم که اگه بخوایم شما رو تایید کنیم خودمون ( با نقطه ضعفامون ) زیر سئوال می ریم ....

ایشون هم کلی حرص و جوش می خورد که آخه چرا طلبه باید این همه وقتش تلف بشه وقتی که می شه 6 سال رو خلاصه و مفید توی 2 سال جمع کرد ...

خلاصه همچنان در کشمکش و بروبیا بود تا بتونه بالاخره موافقت شورا رو برای گرفتن مجوز جلب کنه .

طلبه ای که با وجود اجاره نشینی و با وجود سختی تامین مخارج خانواده توی این زمونه با سه تا بچه کوچیک و  بدون پشتوانه مالی آنچنانی ای از فلان دفتر و فلان بیت و فلان موسسه ... با قوت ، برنامه هاشو ادامه می داد و حتی سر تمام کلاس هاش فیلم برداری می کرد و اونو در اختیار شاگرداش قرار می داد . کسانی که وارد این برنامه ها شدن می دونن چقدر سخته .

امروز بعد از کنکور - که البته به قصد قبول شدن نرفته بودم  و فقط می خواستم خودمو محک بزنم چون نه وقت خوندنشو پیدا کردم و از طرفی هر چی نگاه می کردم می دیدم دیگه 11 تا هندونه تو دستم جا نمی شه و فعلا هنر کنم مهندسی آی تی مو جمع کنم خیلیه ! -  تصمیم گرفتم خیلی جدی شروع کنم برای امتحانای آقای بهشتی خودمو اماده کنمو شروع کنم به خوندن جزوه هایی که اصلا به صورت کاملا متفاوتی نسبت به جزوه ها و کتابای حوزه چینش و تدوین شده بود و می شه گفت منحصر به فرد بود .

ساعت 7 بعد از ظهر گذشته بود که آقای کریمی زنگ زد .

خیلی احوال پرسی کرد..کم کم دیدم داره زیادی احوال پرسی می کنه .. بعدش دیدم با سختی بحثو عوض کرد و گفت که ...

آقای بهشتی پور..

گفتم خوب؟

دیروز لرستان بود ..

گفتم خوب ؟ 

هیچی .. تصادف کرد...

یک لحظه موندم یعنی چی... با تعجب و دلهره پرسیدم اونوقت چی شده؟؟؟

هیچی ..رفت... از دنیا رفت...

خشکم زد .. شوکه شدم..بغض گلومو گرفت

باورم نمی شد...آخه من تازه آماده شده بودم برای امتحاناش...

منتظر بودم زودتر بتونم ایشون رو حضوری ملاقات کنم ...

خیلی برام درد داشت ..کاش یه آدم معمولی بود .. کاش خوبیاشو ندیده و نشنیده بودم ...

همیشه تو دلم می گفتم چه خوبه بالاخره یکی مثل ایشون با این همت داره سعی می کنه دروس حوزه رو متحول کنه و سفارشای رهبرمونو عملی می کنه ... اما حیف که دائما آقایون بالاتر مانع می شدن و قدر این ثروت عظیم رو ندونستن!

فردا –شنبه -  9 صبح از مسجد امام حسن عسکری در قم تشییع ایشونه به سمت حرم مطهر حضرت معصومه ...

امیدوارم زحماتش به هدر نره و راه علمی ایشون ادامه پیدا کنه ...   روحش شاد 

[ جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ جام ]

زمستان

در جاده سرد و زمستانی این روزگار

چقدر اطرافم شلوغ است از جای پاهایی که دیگر پایی بر روی آن نیست ...

هیاهوی خاطره ها گوش اکنونم را کر کرده است

همه گذاشتند و رفتند...

پیر و جوان..

مهم نیست چه کسی به کجا رفت...

مهم این است که رفتند...

نه صدایی می شنوم

و نه دیگر کسی را می بینم

سرد و خلوت و خاموش

یک نفر در سوز این بیابان در حال خواب رفتن است ...

کاش انعکاس صدای ضعیف انتظارش نیز همراه با او یخ می زد تا بالاخره عابری آن را بفهمد...

 

[ جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ جام ]