سردرگم

با نام او...

و چه سکوت مرگباری با تازیانه های باران گلآویز شده و رقص دانه های باران را به موسیقی تند زمان می کوبد .

نه لطافت آن روزها که شعری بگویم...

و نه ظرافت  آن روزها که دلنوشته ای بنویسم ...

و گیرم که بگویم...

دیگر نه معرفت آن روزها که دوستی در این خرابه بکوبد...

شلاق های زمانه به کسی رحم نکرد ...

آن ها که چشم امید دوستی به سویشان داشتیم در زیر لگدهای نامهربانی له کردند و رفتند ...

و آنها که زبان از نکوهششان دوختیم نمک پاشیدند و رفتند...

دیگر نماند...

کسی نماند...

چیزیی نماند...

نه دوست...

نه دنیایی که به خلق وفا کند ....

نه طراوت شبنمی که هر صبح در خانه صمیمیت را به نمناکی محبتش آب و جارو می کرد . 

آی ی ی ی آدم ها... کجا می روید...آن که زیر پایتان می شنوید صدای خش خش برگ های پاییز نیست که شنیدن صدایش به شما کیف می دهد .... صدای دیلینگ دیلینگ قلب های بلورین قطعه قطعه شده آدم هاست که رنگ خشن کفشهایتان آنها را به رنگ پاییز برده است .

نمی توانم..

نمی توانم این احساس های زخمی را در سیاهی قلمم نقاشی کنم... دیگر نه سرودن بلدم..نه نقاشی کردن ...نه احساس کردن این تصویرها ..نه به تصویر در آوردن این احساس ها ...  هوا بس ناجوانمردانه سرد است..سرد و خشک

آن موقع برایم همه چی زیبا بود ..چون خیال می کردم همه چی زیباست

ولی الان همه چی زیباست چون باید همه چیز را زیبا دید

اما چه کنم ما رایت الا جمیلا در کاسه ناپاک و کوچک وجودم نمی گنجد...درک نمی شود

این سکوت غضبناک ثانیه ها پس چه می شود ؟؟  پس چه می شود ؟ چه می شود؟؟ می شود؟؟ نمی شود ! و حال در شتاب کاروان ثانیه ها گیج و بهت زده ...انتظار می کشم تا شاید....

 

 

[ پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ جام ]