بسم الله الرحمن الرحیم

شکر خدا صهبا دوباره بروز شد...بعد ۷ سال وبلاگ سواری و از این وبلاگ به اون وبلاگ رفتن و در به دری و ... اونقدر وبلاگ سوارای تازه نفس اومدن که دیگه زیر دست و پا له شدیم . آییییی... بابا یواش .. من هنوز جوونممم آرزو دارم ..

وبلاگ ازدواج رو همین جوری نمه نمه بروز می کردم دلم خوش بود که روزی ۲۰۰ نفری میان بازدید می کنند و شاید بدردشون بخوره .. اما با برو بچ وبلاگ نویس خیلی وقته که ارتباط نداشتم . وقتی اومدن سراغ صهبا و ... یاد جوونیا دوباره دلم و برد تو باغ مش ممد الدین هپروتی .. خوب اونم برای خودش عالمی داشت . سرو کله زدن با وبلاگ نویسا و وبلاگ ساختن برای این و اون و.... یه زمانیم رسید که دیگه انگار شیخ ممد مرده و ۷۰ تا فاتحه هم نثارش شده ...هسته خرماهاشم انداختن رو قبرش و رفتن....

آره اینم آخر عاقبت ما....

نو پرابلم... یا همه ی این تفاصیل دوباره دلمون واسه ی این طرفا تنگ شد و اومدیم...

گفتم دوباره آستینا رو بزنم بالا و .....

بگم یا علی... پس

بسم الله...

 

مریدی نزد استادش رفت و گفت :

سال ها در جست و جوی روشنیدگی بوده ام . احساس می کنم به آن نزدیک شده ام . باید گام بعدی را بدانم .

استاد گفت : زندگی ات را چه طور می گذرانی ؟

- هنوز زندگی را نیاموخته ام . والدینم کمکم می کنند . اما این که فقط یک موضوع فرعی است .

استاد گفت : قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه  راست به خورشید بنگری ... و مرید اطاعت کرد .

 پس از نیم دقیقه .. استاد از او خواست منظره ی پیرامون شان را توصیف کند . مرید پاسخ داد : نمی بینم . آفتاب چشم هایم را خیره کرده است . 

- انسانی که تنها نور را می جوید و در این راه مسئولیت هایش را وا می گذارد .. هرکز به روشنیدگی نمی رسد . و کسی که چشم ها خود را خیره به خورشید نگه دارد .. سرانجام کور می شود .

و این توضیح استاد بود .