پرنده رفتنی است پرواز را به خاطر بسپار

چقدر آدما یه جوری شدن... درست مثل خودم

همه چی برام غریبه ...

انگار هیچکسو نمیشناسم...

یا..شایدم آدمایی که سال ها میشناختم حالا ناشناس شدن..

هرکسی به فکر اینه که خودشو از وسط معرکه بکشه بالا... درست مثل روز قدس...وقتی از حرارت آتیش پرچم آمریکا که در حال سوختن بود بدن هامون گرم شد اگه می شد از شونه های هم دیگه هم بالا میرفتیم تا بتونیم از اونجا در بریم تا مبادا یه وقت نسوزیم...

اما ...ای کاش برای فرار از سوختن اون طرف... از شونه های هم بالا می رفتیم..

برای کمک کردن به هم می دویدیم...

یه وقتایی احساس می کنم وسط جنگلیم که اگه گرگی بهم حمله کنه به هیچ کس نمیشه پناه برد ! حتی 110 !

آره خدا که هست.. اما من قبول کردم که نیستم...اگه بودنم رو باور کرده بودم سعی می کردم بشناسمش !

راستی دقت کردی این روزا خدا چقدر تنها شده ؟؟!!!!  هیچ کی محلش نمی ذاره...فقط وقتی کارش دارن می رن سراغش..

وقتی این صحنه ها رو می بینم یادم میفته که ..چقدر آدما رو تو سکانس های زندگی برای کارای مختلف همراهی کردیم..اما بعدش که خرشون از پل گذشت یهو همه چی یادشون رفته و با ما غریبه شدن !

تازه ...یه عده نه چندان کم هنوز ظواهرشونو حفظ کردن....اما فقط تو مراسم خاص آدم می بینشون...تو وقتای دیگه سال هیچ بخاری ازشون بلند نمی شه!

من هنوز موندم قضیه چیه ؟؟؟؟ تنها حرف مردم تو کوچه وخیابونو اتوبوس و....شده سیاست خارجه..دولت  و .. و ...فلان کرد فلان نکرد...اما ...هنوز که هنوزه نفهمیدم که خودم این وسط چه غلطی می کنم؟!

من عرضه شو ندارم از عهده تکالیف شرعی و شخصیم بر بیام! بلد نیست دست و پامو کنترل کنم که هر جایی و نرم و هر کاری انجام ندم ! نمی تونم جلوی چشم و گوش و دهنمو بگیرم ! اما اگه بگن بیا ورقه های امتحانی بقیه رو صحیح کن تک دادنم عالیه !

اصلا یه وضعیه...

دنیا خیلی تاریک شده...

نمی دونم اصلا جایی پیدا می شه آدم بتونه نفس بکشه ؟

شاید همین روزا مجبور شن بهم تنفس مصنوعی بدن ! گرچه الانم هر چی نفس می کشیم مصنوعیه !

یعنی می شه که یکی از همین روزا ....؟؟؟

 

پرنده رفتنی است ..پرواز را به خاطر بسپار

[ جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٤ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ جام ]

لا اکراه فی الدین...


در قرآن اومده " لا اکراه فی الدین " اما نکته جالب اینجاست که عموم به همین یه تیکه می چسبن و بقیه ش رو کاری ندارن . در ادامه ایه می فرماید "قد تبین الرشد من الغی ، فمن یکفر بالطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی " راه رشد و کمال مشخص شده و به تعبیری اینجا انتخاب با خود شخصه که راه درست رو انتخاب کنه یا راه اشتباه رو ! این مسئله مثل این می مونه که از بزرگی مشورت بگیریم و بهمون بگه راه درست اینه حالا خود دانی ! مشورتمو عمل کنی موفقی و اگر بهش عمل نکنی سرت به سنگ می خوره . یا اگه بخوایم ادب رو در نظر نگیریم مثل بچه لجبازی می مونه که حرف بزرگترشو گوش نده و در نتیجه پدر یا مادر بهش بگه هر غلطی می خوای بکن ! به خوبی معنای این حرف معلومه ... اما مسئله به این جا ختم نمی شه و در ادامه اومده " و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت ، یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون "
یعنی یادمون باشه کسانی که راه باطل رو انتخاب می کنن هرچند اجباری در انتخاب ندارند و می تونند با اختیاری که خداوند به آنها داده راهی غیر از راهی که خدا دستور داده را انتخاب کنند اما یادشون باشه که نتیجه آن چیزی نیست جز آتش و جهنمی جاودان و همیشگی !

[ جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳٩٤ ] [ ٧:٠۳ ‎ق.ظ ] [ جام ]

یابن الحسن..مرا دریاب!

مولای من ...می دانم از ما دلتان گرفته است ..
چه بگویم از لقمه هایی که شکمهایمان را مست کرده و دیده عقلمان را به روی جمال دلربای شما بسته است...
یابن الحسن ! خوبان گفتند و ما گوش نکردیم ..که امان از آنچه که نباید به درونمان راه می یافت ..از لقمه شبهه گرفته تا رفاقت های نا رفیقان و معاشرات های مسموم و نگاه های جذابی که انرژی های آلوده به حرام را به درونمان پذیرا شد ...
این همه سر مستی کجا و میل به دیدار شما کجا ؟؟؟
عرفا فریاد زدند نخورید..نروید...نکنید...احتیاط کنید.... و هر آنچه ما را رهنمون شدند عکس گرفتیم و عکسش را انجام دادیم...
هیچ عجیب نیست وقتی که به درخته ممنوعه دست زدیم رخت حجاب و عفاف از سران بانوان ما افتاد و رخت غیرت از تن مردان ما...
محرم ها در دسته ها صف می بندیم تا بر جدتان عزاداری کنیم غافل از این که اگر مولایمان ابا عبدالله الحسین علیه السلام در مقابلمان بودند همان کلام معروف که به سپاهیان یزید فرمودند را به ما امت به ظاهر شیعه می گفتند: " چه بگویم که شکم هایتان آغشته به حرام شده است؟؟! "
و خدا می داند روز ها و ساعت ها چند بار با حسرت و درد این کلام را نسبت به ما بدعهدان در ذهن خود مرور می کنید...
مولای ما ...ما که با این روال از دست رفته ایم...تو خود نظری بفرما تا نور نگاهت مرحمی بر وجود لا علاج ما گردد و ما بر گردیم...
"اللهم عجل لولیک الفرج"

[ جمعه ٢ امرداد ،۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ جام ]

عین یه مهمون ناخوانده

بسم الله ...
خدایا دست و دلم نمی ره بقیشو بنویسم
عقلم میگه باید کاملش کنم..اما دلم می گه پس من چی ؟ چرا همش منو یادت رفته ؟ ...

یه نفر که از سفره خوان رحمتت خیلی بی بهره مونده ، به امیدی این روز های  آخرو نشسته و داره از دور به مهمونات نگاه می کنه...تا شاید دلت به حالش بسوزه و به اونم نظری بندازی و یه چیزی بدی دستش...
الان هیچ احساسی ندارم جز این که به نمه های اشک مهمونهای شبانه ات قبطه می خورمو فشار و سنگینی این حسرت رو روی قلبم احساس می کنم...تا حالا اینقدر خشن و زشت ننوشته بودم ...بغض های نترکیده داره خفم می کنه..خدایا.........!

[ یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ جام ]

ثبت نام اعتکاف 94 مسجد فرشته تهران - الهیه

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

الهی !

         کفی بی فخرا ان تکون لی ربا

                                           و کفی بی عزا ان اکون لک عبدا .

                                                                                 انت کما احب فاجعلنی کما تحب

بارالها ! این فخر مرا بس که پروردگارم تویی

                                  و این عزت مرا بس که تو را بنده ام .

                                                      ...تو همانگونه ای که من دوست دارم

                                                                         پس آنگونه ام قرار ده که می پسندی .

با فرا رسیدن رجبی دیگر

                            به امید اعتکافی دیگر

                                      و سفره ی فیضی دیگر

                                              روزهای باقی مانده را لحظه شماری می کنیم.

به لطف خدا و به شکرانه ی این فرصت گرد هم می آییم و به درگاه او نماز عشق می خوانیم .

 ان شاء ا...

مهلت ثبت نام : تا روز پنجشنبه 94/2/10

مکان : مسجد فرشته

واقع در خ ولی عصر - بالاتر از پارک وی - خ فیاضی ( خ فرشته ) - مسجد فرشته

 

جهت اطلاعات بیشتر می توانید با شماره های زیر تماس حاصل فرمایید .

3 - 22669552 ( کانون فرهنگی مسجد فرشته )

09384154584 ( سعیدمحمدی )

 

[ پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ جام ]

روز مادر

سلام به همه

عیدتون مبارک

این روز قشنگو به همه خصوصا به آبجیا و مادرا تبریک می گم...مژه

یه وقتایی وقتی فکر می کنم می بینم که ...

هیچ چی ارزش این رو نداره که با فکر کردن به چیزای بی خود که میگذره و ارزش فکر کردنشو نداره از وجود با برکت مادرامون  غافل بشیم

خدا همه ی مادرا رو برای بچه هاشون حفظ کنه ..

اوناییم که فقط نام و یادشون و خاطراتشون باقی مونده خدا رحمتشون کنه ...

به یاد بهترین مادر هستی

السلام علیک یا فاطمه الزهرا

بازم عیدتون مبارکقلب

[ جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳٩٤ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ جام ]

شاید به همین زودی

دوست دارم همه این صفحه های مجازی رو پاره کنم ..

یادمه راهنمایی بودم...روای آخر سال تحصیلی بود ... داشتم از معلم زبانم امضا میگرفتم..توی دفترچه ام نوشت:

وقتی به دنیا آمدی همه می خندیدن و تو می گریستی ...

آن گونه باش که وقتی می روی همه گریه کنند ...

نزدیک بیست سال گذشت اما به این نوشته زیبا عمل نکردم ...

انگار یادم رفته که یه روزعاقبت من هم همینه... شاید به همین زودی...

[ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ جام ]

درگذشت حجت الاسلام والمسلمین استاد بهشتی پور

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

درگذشت حجت الاسلام والمسلمین

استاد بهشتی پور 

اول سال تحصیلی بود..

نه.. هنوز مدتی تا سال تحصیلی جدید مونده بود...آقای کریمی بهم گفت : شنیدم حوزه جدیدی توی فلان روستا نزدیک قم داره ثبت نام می کنه و شروع کرد به تعریف کردن زیاد از شیوه تدریس اونجا. بعد هم گفت قراره 6 سال رو توی 2 سال درس بده . با حذف اضافات ..روزهای پنجشنبه هم تعطیل نیست باید بیایی سر کلاس..مناسبت ها هم تعطیل نیست. باید بیای سر کلاس...

از یه طرف وسوسه شدم مثل ده تا هنونه ای که با یه دست بر می دارم این یکی رو هم بردارمو برم برای ثبت نام اقدام کنم . از یه طرف هر چی دو دو تا چارتا می کردم با اوضاع وقتیم جور در نمیومد . خیلی اوضاع وقتیم داغون بود ...

بالاخره سال تحصیلی شروع شد . آقای کریمی به جای این که بیاد ادامه درس پارسال رو با هم تموم کنیم رفت اونجا.با این که باز نشسته شده اما خیلی همت بالایی داره . از یزد با خونواده اومده اینجا از صبح تا شب پای درس و بحث و کلاسه .

من هم از این طرف قرار شد کلاس های کتابخونه پدربزرگ رو طبق معمول سال های گذشته اداره کنم .

یه روز کریمی بهم گفت حاج آقای بهشتی کلاساش علاوه بر روستا داخل قم هم فلان جا برقراره ..

نمی دونم چرا کلی خوشحال شدم.

بعدش گفت : دنبال جای جدیدی می گرده . باهاش هماهنگ کنم بیاد اینجا؟ منم با کلی ذوق گفتم چرا که نه ؟ کلی خوشحال شدم ..

شاید فرداش بود . استاد درس رسائل اومده بود برای شروع کلاس ها هماهنگ کنه که دیدم یه روحانی خوش سیما ، متواضع و خوش برخورد با یک نفر همراه وارد شد. فکر کردم یکی دیگه از استاداس که سفارش شده بود بیاد پیشمون . منم فوری چراغ اون طرفو روشن کردمو با عجله گفتم فلان کلاس خالیه برای درس بفرمایید...

یه نگاهی بهم انداختو با لبخندی بهم گفت من بهشتی پور هستم...

منو می گی کلی از خجالت آب شدم..من می خواستم برم پیشش اما خودش با کلی تواضع اومد اینجا.. فوری خودمو جمعو جور کردمو فهمیدم برای دیدن کتابخونه اومده. فوری رفتیم باهم بالا تا جای کتابخونه و محل کلاسا رو بهش نشون بدم ...

خلاصه قرار شد بهمون خبر بده که اگه شد بیاد اینجا ...

وقتی دیدمش بیشتر شیفته شخصیتش شدم . هم ولایی بود هم خیلی خوش برخوردو صاحب خلق خوش .. .

بعد یه مدت متوجه شدم که تقاضای ثبت نام غیرحضوری عده ای از فلان دانشگاه رو پذیرفته . به کریمی گفتم سلام ما رو هم به حاج آقا برسونو بگو ما رو هم بپذیره . با وجود این که این همه سال وقت پای درسام گذاشته بودم حیفم میومد این موقعیتو از دست بدم . دوست داشتم درساشو تجربه کنم .  خلاصه آقای کریمی هم پیغام منو داد و دیدم با فرم ثبت نام اومد پیشم..

ثبت نام انجام شد . برام خیلی جالب بود . حاج آقای بهشتی پور هر روز صبح ساعت 5:30 راه میفتاد به سمت کلاس. سر راه هم هر کدوم از شاگردا که ماشین نداشت رو سر راه سوار می کردو با خودش می برد سر کلاس . ساعت 6 صبح هم کلاساش شروع می شد . همتش واقعا ستودنی بود. از دیدن این روحیه کلی انرژی می گرفتم و شاید به خودم می بالیدم که بالاخره حوزه همچین شخصیتی رو داره تو این زمونه به خودش می بینه .

با این که سر کلاس نمی رفتم و غیر حضوری بودم یه روز حاج آقا به کریمی پیغام داد که به فلانی (یعنی به من )  بگو : درساشو داره می خونه یا نه ؟

استادی که به فکر شاگرداش باشه خیلی براش امتیاز بزرگیه و هم نعمت بزرگی برای اون شاگرده .

بعد از مدتی باز سر زده اومد کتابخونه ... گفت می خوام کلاسا رو انتقال بدم اینجا... منم با کمال میل قبول کردم . اما خوب..مشغول بنایی و تعمیرات بودیم به همین خاطر باز قرار شد در آینده در خدمت ایشون باشیم ..

تا این که با خبر شدم زمان امتحانا داره می رسه . آقای بهشتی گفته بود از 15 بهمن ظاهرا 10 یا 12 روز تعطیل می کنم خوب درس بخونید تا بعدش امتحان بگیرم . بعدشم نمونه سئوالایی داده بودو گفته بود ببرید بدید به طلبه های پایه 3 حوزه های دیگه ...اگه تونستن جواب بدن !

منم گفتم جمعه (که امروز باشه) کنکور ارشدو می دمو با خیال راحت شروع می کنم یه ضرب برای امتحانا خوندن .

شنیده بودم حاج آقای بهشتی خیلی داره برای رسمی شدن مدرسه تلاش می کنه . ساعتها جلسه با شورای مدیریت...

توی یکی از جلسات یکی از اساتید گفته بود : بنده 40 ساله دارم تدریس می کنم .فیلمهای شما رو هم دیدم و می دونم که خیلی خوب درس می دید . و حتی می دونم شاگرد های شما خیلی قوی تر از شاگرد های مدارس دیگه هستند . اما چه کنیم که اگه بخوایم شما رو تایید کنیم خودمون ( با نقطه ضعفامون ) زیر سئوال می ریم ....

ایشون هم کلی حرص و جوش می خورد که آخه چرا طلبه باید این همه وقتش تلف بشه وقتی که می شه 6 سال رو خلاصه و مفید توی 2 سال جمع کرد ...

خلاصه همچنان در کشمکش و بروبیا بود تا بتونه بالاخره موافقت شورا رو برای گرفتن مجوز جلب کنه .

طلبه ای که با وجود اجاره نشینی و با وجود سختی تامین مخارج خانواده توی این زمونه با سه تا بچه کوچیک و  بدون پشتوانه مالی آنچنانی ای از فلان دفتر و فلان بیت و فلان موسسه ... با قوت ، برنامه هاشو ادامه می داد و حتی سر تمام کلاس هاش فیلم برداری می کرد و اونو در اختیار شاگرداش قرار می داد . کسانی که وارد این برنامه ها شدن می دونن چقدر سخته .

امروز بعد از کنکور - که البته به قصد قبول شدن نرفته بودم  و فقط می خواستم خودمو محک بزنم چون نه وقت خوندنشو پیدا کردم و از طرفی هر چی نگاه می کردم می دیدم دیگه 11 تا هندونه تو دستم جا نمی شه و فعلا هنر کنم مهندسی آی تی مو جمع کنم خیلیه ! -  تصمیم گرفتم خیلی جدی شروع کنم برای امتحانای آقای بهشتی خودمو اماده کنمو شروع کنم به خوندن جزوه هایی که اصلا به صورت کاملا متفاوتی نسبت به جزوه ها و کتابای حوزه چینش و تدوین شده بود و می شه گفت منحصر به فرد بود .

ساعت 7 بعد از ظهر گذشته بود که آقای کریمی زنگ زد .

خیلی احوال پرسی کرد..کم کم دیدم داره زیادی احوال پرسی می کنه .. بعدش دیدم با سختی بحثو عوض کرد و گفت که ...

آقای بهشتی پور..

گفتم خوب؟

دیروز لرستان بود ..

گفتم خوب ؟ 

هیچی .. تصادف کرد...

یک لحظه موندم یعنی چی... با تعجب و دلهره پرسیدم اونوقت چی شده؟؟؟

هیچی ..رفت... از دنیا رفت...

خشکم زد .. شوکه شدم..بغض گلومو گرفت

باورم نمی شد...آخه من تازه آماده شده بودم برای امتحاناش...

منتظر بودم زودتر بتونم ایشون رو حضوری ملاقات کنم ...

خیلی برام درد داشت ..کاش یه آدم معمولی بود .. کاش خوبیاشو ندیده و نشنیده بودم ...

همیشه تو دلم می گفتم چه خوبه بالاخره یکی مثل ایشون با این همت داره سعی می کنه دروس حوزه رو متحول کنه و سفارشای رهبرمونو عملی می کنه ... اما حیف که دائما آقایون بالاتر مانع می شدن و قدر این ثروت عظیم رو ندونستن!

فردا –شنبه -  9 صبح از مسجد امام حسن عسکری در قم تشییع ایشونه به سمت حرم مطهر حضرت معصومه ...

امیدوارم زحماتش به هدر نره و راه علمی ایشون ادامه پیدا کنه ...   روحش شاد 

[ جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ جام ]

زمستان

در جاده سرد و زمستانی این روزگار

چقدر اطرافم شلوغ است از جای پاهایی که دیگر پایی بر روی آن نیست ...

هیاهوی خاطره ها گوش اکنونم را کر کرده است

همه گذاشتند و رفتند...

پیر و جوان..

مهم نیست چه کسی به کجا رفت...

مهم این است که رفتند...

نه صدایی می شنوم

و نه دیگر کسی را می بینم

سرد و خلوت و خاموش

یک نفر در سوز این بیابان در حال خواب رفتن است ...

کاش انعکاس صدای ضعیف انتظارش نیز همراه با او یخ می زد تا بالاخره عابری آن را بفهمد...

 

[ جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٧ ‎ق.ظ ] [ جام ]

بیا دور هم خوش باشیم...

بر هر چی پدر سوخته ....لعنتتتت...آخرش نفهمیدم ...بشمررر؟؟؟ بشمارررر؟؟؟ بی شمار؟؟؟ بیش بادددد؟؟؟؟ بیشتر؟؟؟ ما که آخرش نفهمیدیم ..شما فهمیدید؟؟

تو روحشششش..

 اتتتت اومدم پسته بخورم شاد باشم ..همش درش بسته بود...در زدم کسی جواب نداد! منم گذاشتمش زیر پایه ی تخت تا دیگه درو رو کسی نبنده آخخخخخخ چه حالی داد ! اومد دهنشو باز کنه بگه آخخخخ ! منم یه لقمه ی چپش کردم!

اینم از شانس ما ...واقعا نمی دونم تو چه فضایی بودم...یهو دیشب عشقم کشید برنامه ی  دانشگاهمو ببینم چی به چیه ببینم چند هفته دیگه امتحان دارم ! یهو در کمال ناباروری ...فهمیدم که...ببخشید ناباوری! .. فهمیدم که فردا امتحان ترم اندیشه اسلامی 2 ئه!!!! حالا کی هال داره بخونه ! گفتم تا صبحححح می شینم می خونم 20 دقیقه نشد خوابیدم! گرچه به پای شبایی که شب امتحان می رفتم سینما نمی رسه !  باز صبح اومدم درس بخونم نمی دونم چرا هی خوابم می گرفت ! حالا قهوه خوردم که خواب از سرم بپره زینگگگگگگ در زدن ...اول برو بالا سر برق کار وایسا ..بعدشم جواب نقاشو بده ...شد 2 ساعت ! قابل شما رو نداره...بدبخت شدم رفت..کاش قهوه رو نمی خوردم حداقل به جای درس نخوندن یه لقمه می خوابیدم ! گرچه قهوه هم خیلی کار ساز نبود بعد از چند ساعت کلنجار برای این که سرم خلوت شه درس بخونم همین که چند خط خوندم احساس کردم چشام بسته اس ! اما اینقدر عذاب وجدان گرفتم مگه شد درست بخوابم ! نمی دونم آخرش چی شد ! فقط همینقدر فهمیدم که یک ساعت به امتحان مونده و من هنوز به نصفه کتاب نرسیدم !

هیچ چی دیگهههههه....نرفتم سر امتحان ! به جاش رفتم سر کلاس تربیت مربی ...دیدم استاد دیر کرده ..منم هی خودمو ملامت کردنم چرا ناهار نخورده اومدم ! اصلا نمی دونم چرا هر قسمتش اینقدر باحاله..روحم شاددد! 

حالا نماز خوندم باید برم خرید...اونم از غروب تا ساعت 10 ! بعدشم مگه می شه از خیر سریال ایسان گذشت !!! آخرشم الانه که در خدمت شمام ! اصلن یک وضعیهههههه... شنبه خیر سرم امتحان فیزیک دارم ..فرداشم ساختمان گسسته..من حتمننن قبول می شم ! به افتخارم...!!!!! بشین سر جات زشته! دهههه!

 

 

[ پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ جام ]

همین جوری...

اول اومدم بسم الله بنویسم دیدم با چرت و پرتایی که می خوام بنویسم جور در نمیاد ..زشته..

قاط زدم

گیج شدم حسابی

نمی دونم این کتابو بخونم..

یا اون یکیو

یا اون یکی...

اصلا نمی دونم کتاب بخونم یا یه کار دیگه انجام بدم

جالب تر این که وسط این همه کار و درسو فکر شلوغ ...آدم یهوی بیاد اینجا چیز بنویسه! 

خوب اینم یه نوع بیماریه شاید !     آقا درست صحبت کن! 

اصلا نمی دونم چرا اینجا می نویسم..

دیدی یه بچه مداد رنگی می خره هی می خواد مدادا رو باهاش خط بکشه مدادا تموم شه ؟؟؟ آخه این وبلاگه هر کاریم می کنیم تموم نمی شه لامص...

دیدی آدم یه وقتایی خودکار دستشه با یه کاغذ سفید خوشگل...تلفنم داره صحبت می کنه..هی دلش می خواد این کاغذه رو هم خط خطی کنه .. رو خط قبلیا هم هی یه خط دیگه بکشه..یه وقتایی هم بهش شاخ و برگ بده...آخرشم از نقاشی مزخرفش بیشتر از تلفن حرف زدنش کیف می کنه! نه ؟! 

الان این اراجیفیم که دارم می نویسم یه چیزی تو همین مایه هاست ! 

حالا شاید از توش یکی یه نکته اخلاقی - عرفانی هم درآورد ...بعید نیست!!!

خب ...تموم شد 

می تونید برید به کارتون برسید چشمک

[ دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ جام ]

جهت خالی نبودن عریضه

بسم الله الرحمن الرحیم

خیلی جالبه...

خیلی وقتا که دلم می خواد یه چیزی بگم یا یه چیزی بنویسم فقط حس می کنم که می خوام همش یه چیزی بگم اما

نمی دونم اونی که می خوام بگم چیه...!

یه بسم الله می گم به امید این که قلم خودش راهشو پیدا کنه و جلو جلو جای پای خودش رو پیدا کنه

امشب هم دقیقن همون حسو پیدا کردم

خیلی دلم می خواد بخوابم...اما بغضی که گلوگاه چشمام رو متورم کرده اجازه بسته شدن رو بهش نمی ده ...

تیک تاک ، تیک تاک... صدای رقص ثانیه هاییه که لحظات تنهاییم رو شلوغ می کنه تا از گذر زمان غافل بشم و سخت گذشتن ها رو برام راحت ترش کنه ...

نمی دونم چه رسمیه ..چه وضعیه...

روزها کلی عجله می کنیم تا از هیاهو ها خلاص شیم و به ساحل آرامشی پهلو بگیریم ..

اما همین که می رسیم به کنجی و به سکوتی ، دیوانه وار دنبال هیاهویی می گردیم تا از جیغ سرسام آور این همه سکوت  فرار کنیم...

نه تحمل اون رو داریم نه با این یکی می شه کنار اومد...

اینه همون آدم بی ظرفیتی که تکلیفش با خودش هم معلوم نیست!

حرفم تموم شد ... جوهر قلمم ته کشید.

برای همه مون دعا کنیم !!!

ترجیح می دهم چند لحظه ای  یا شاید چند ساعاتی ، به جای کل کل کردن با کلمات و قرو فر ادبیاتی ، به عقربه قرمز ساعت نگاه کنم  تا بالاخره روی یکی مون کم شه !!!

لحظات رومانتیک شبانه تون مستدام!

شب خوش!

 

 

[ شنبه ۱٩ مهر ،۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ جام ]

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

هیچ وقت فکرشو نمی کردم که روزعرفه امسال شاید راهم بدی..

ممنونم آقا جون..

 

[ یکشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩۳ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ جام ]

وداع

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم لحظه های وداع ..

بازهم نیمه های شب..

و باز هم حس نراوش نماهنگ های مناجات بر گلبرگ های نیاز

یک سو یا الله ..

یک سو یا حسین ، ای پاره پاره تن به خدا می سپارمت...نوحه خوان گفت حسین! بوی حرم شد احساس....وعده ی ما سحری ، پای ضریح عباس!

یک سو صدای دور شدن ثانیه هایی که خبر از لحظه های آخر می دهند ..

یک سو طنین ساکت  باران ، از آسمانی که در آیینه ی دو چشم جا گرفته است

گویی آسمان هم چشمان تار زمینیان را به ابرهای مه آلود خود ترجیج داده است و همه ی اشک های خود را از آنها بارانده است .

می گفت همه شعور دارند حتی آنها که به دیده ی ما جان ندارند ...پس چه رسد به آسمان و آسمانیان

می گفت زمان هم زبان دارد ، می فهمد ،شعور دارد ، نزد ملکوتیان  سخن می گوید و می شنود پس  رمضان هم صدای مرا می شنود .. السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه ....

چیزی تا اذان صبح نمانده است ...

و تنها اندکی تا غروب آخرین روز باقی است ..

گویی دلم برای آن لحظاتی که رمضان عیدی بزرگ فطر را در دستان خود قرار داده و به بخشیده شدگان می دهدش شور می زند...

ایا من هم...؟

گویند عید فطر جلوه ای از روز محشر است... نامه ی اعمال من به چه عنوان نوشته است؟؟

آیا قبولم ؟ یا ...

خدایا ...زبان الکن و نا توان در نوشتنم ..

اما دلم برای شب های رمضانی و روزهای معنویش تنگ می شود....آیا سال بعد هستم یا نه ؟ نمی دانم...

اما دلم می خواهد همانند زائری که بوی زیارت می دهد تا ماه ها بوی رمضان بگیرم .. می  خواهم اصلا رمضانم دائمی شود...آیا می شود؟

امام سجاد فرمودند این گونه کن ، من نیز می گویم : بارالها فلان و فلان و هر آنکه در حقم بدی نمود در آخرین لحظات وداع با رمضانت بخشیدم و از او گذشتم ، تو نیز از ما بگذر و ما را ببخشای..

رمضان به خاطر داری ...چند سال پیش که شاید فراتر از ده سال...آن زمان که کمتر گرد گناه بر جسم و جانم نشسته بود  چه گفتمت؟ باز هم می گویم ...اذان سحرگاهیم را که بر زبان و دهان ناچیزم جاری می کردم به خاطر بسپار و در زمان تنهاییم شهادت بده که از بردن نام الله در میان گوشهای نامهربان دریغ نکردم ...

و باز به یاد جمله ی قدیمیم میفتم :

ای کاش  می شد زمان را در قاب عکسی حبس نمود تا همیشگی شود...

و کلام آخرم .... الهی تب علی حتی لا اعصیک  

 

[ دوشنبه ٦ امرداد ،۱۳٩۳ ] [ ۳:٠٦ ‎ق.ظ ] [ جام ]

ثبت نام مراسم اعتکاف سال 93

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به ماه رجب

سلام به شما

سلام به رجبیون

سلام به منتظرین اعتکاف ماه رجب

حتما خیلی ها مثل من از کش مکش های زندگی خسته شدنو دلشون می خواد بعد از مدت ها یه خلوتی برای خودشون داشته باشن...

گرچه خودم بعید می دونم این فرصت برام پیش بیاد چون فقط باید دغدغه ی - یا دقدقه ی - خوب برگزار شدن مراسمو داشته باشمو فرصت خلوت کردن برای خودمو پیدا نکنم ..

اما به قول بعضی از عزیزایی که سال های قبل در خدمتشون بودیم ...همین که نفس معتکف ها بهمون بخوره خودش خیلیه...

امسال هم خدا رو شکر مثل سال های قبل فرصتی پیش اومد تا پیگیر برگزاری مراسم اعتکاف بشیم...

از اونجایی که فرصت زیادی تا اعتکاف نمونده هر کی تشنه ی اعتکافه و هنوز جایی برای اعتکاف پیدا نکرده که خالی باشه...بسم الله

احتمالا مسجد فرشته هم به زودی پر بشه مخصوصا قسمت خانمها

پس هر کی می خواد ثبت نام کنه زودتر مراجعه کنه...

از صبخ تا وقت اداری می تونید با این شماره تماس بگیرید ... 3-22669552

اگه هم خارج از این وقت بوذ و سوالی داشتید من در خدمتم... 09384154584

 محل ثبت نام : تهران - خ ولیعصر - بالاتر از پارک وی ( تقاطع ولی عصر و مدرس ) - خیابان شهید فیاضی ( خ فرشته ) - مسجد فرشته - کانون فرهنگی مسجد فرشته

 مدارک : کپی و اصل شناسنامه موقع ثبت نام - یک قطعه عکس - مبلغ 80000 تومان - پر کردن فرم ثبت نام

راستی...

اگه کسی می خاد (می خواهد ! ) تو این مراسم بانی بشه حالا چه برای مواد خوراکی یا سحری و افطار و یا سایر هزینه های اعتکاف که ما هم بتونیم مقداری از مبلغ رو  به معتکفین برگردونیم بهمون اعلام کنه ..  

 

[ شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳٩۳ ] [ ۸:۱۱ ‎ب.ظ ] [ جام ]

سلام آقا

سلام آقا

روز جمعه است

صبح روز جمعه است

همه جا ساکت است

همه از جا از نبودنت سکوت انتظار گرفته است

بهتر است بگویم از نبودنم ...نبودن ما ....

می دانم...خیلی برای شما بیشتر سخت است ..انتظار برای آدم شدن مان ...انتظار برای شکستن قفل های غفلت..انتظار برای شکستن قفل های غرور...شکستن شیشه ی ادعای ما آدم ها که دم از خدا و شما می زنیم اما سختی قدم گذاشتن در جاده ی پر پیچ و خم رسیدن به شما را به جان ودل نمی خریم

مولای من

نقش و نگار پر زرق و برق دنیا ، پرده غیبت ما را بین ما و شما پر رنگ کرده است !

بعضی وقت ها می گویم چقدر آدم ها  بی معرفتند ..ناگاه یادم میفتد خودم هم .....

اماما..

به آرزوی داشتن آرزویت قدم برداشتم...هنوز گام های اول بود که فهمیدم با هر قدم که می خواهیم نزدیک تر شویم باید بهای زیادی برای هر قدم بدهیم....  برای رسیدن به شما باید سبک بار شد...از خیلی چیزها باید گذشت...این ...آن ...

نمی شود ادعای تو را داشت و کوله پشتی تعلق خاطرها را هم به دوش ...سنگین است..راه دراز...باید سبک بود تا از پا نیفتیم...اما اگر جرعه جرعه از شربت عشق شما سیراب نشویم هلاکیم.... یک قمقمه...دو تا...100 تا هم باشد باز کم است... هر چه سنگین تر شود جرات و جسارتم برای پیمودن راه بیشتر می شود ..

هنوز در آرزوهایم سیر می کنم...وقتی نگاه می کنم می بینم اول جاده گرفتار شدم...توان قدم برداشتن نیست. تنها شدن سخت است... شاید اگر این نبود خیابان ولی عصر شلوغ بود !  پر می شد از کسانی که برای رسیدن به شما از هم سبقت می گرفتند..

ما آدم ها تا کم میاریم همه چیز را با شما اشتباه می گیریم .. اسباب بازی های بچگیمان ما را مشغول کرده است .. هنوز ما را با صدای جغجغه آرام می کنند..شاید شکلش فرق داشته باشد..اما همان است! بچه که بودیم وقتی می خواستند سمت چیزی نرویم سرمان را با صدای جغجغه گرم می کردند تا هواسمان پرت شود ... الان هم با جیغ و هیاهوی اسباب بازی های کمی بزرگتر هواسمان را از شما پرت می کنند تا به همین چند تا رضایت بدهیم و دورتر نشویم..

یادم می آید..

وقتی  حرم امام رضا به چیزی مشغول می شدیم ناگاه میدیدیم تنهاییم ! پدر؟ مادر؟ به خیال بچگیمان آنها گم شده اند!

اکنون ما را در صحن دیدار شما گذاشته اند ..حیف که خرابش کرده ایم...این صحن حرمت دارد.. اما آلوده اش کردیم..آنقدر که دیگر تو را نمی بینیم..

یا بهتر بگویم..

آنقدر مشغول نادیدنی ها شدیم که دستمان از دستانت جدا شده است ...پدر کو؟ انگار گم شده است ! یا شاید غایب شده است!

این است هنوز نگاه کودکانه ی ما آدم بزرگ ها ... شما غایب شده ای و ما منتظریم تا در قسمت گم شده ها پیدایت کنند!

امام زمان م ...

ببخش که افکارم کودکانه است ...

به ماموران صحن دلت بسپار تا گم شده ها را بیرون نکنند...

به آنها بگو ...اینها دنبال شما می گردند

به اتاق گم شده ها بسپار ما را پیدا کنند تا دستانمان را به دستان گرم ولایتتان برسانند...

یابن الحسن! گم شدم... مرا دریاب

 

 

 

 

[ جمعه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩۳ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ جام ]

سال نو مبارک

بسم الله الرحمن الرحیم

تق تق...

کسی اینجا نیست؟؟؟

 

سلام

به کلبه ی متروکه خودم خوش اومدم!

فکر نکنم دیگه کسی اینجا بیاد... پس سال نو رو به خودم تبریک می گم!!!

البته نه...شاید تک و توک کسی هم گذرش به اینجا افتاد! پس..

سال نوتون مبارک.. 100 سال به این سال ها..

داشتم فکر می کردم یه وبلاگ دیگه بزنم یه خورده توش پر حرفی کنم شاید یه خورده سبک شم...یهوی یادم افتاد که...ای بابا ما که اینجا رو داشتیم...بیایم همین جا رو یه دستی به سرو روش بکشیمو آبادش کنیم

باز مثل همیشه کلید در اینجا رو - همون یوزر پس منظورمه - گم کردم...کلی گشتم تا خدا رو شکر پیدا شد.

تا اومدم گرد و خاکا رو از درودیوارش بتکونم یهوی دیدم یا علی...آخرین مطلبم ما 1390 بوده...و اولین پستم مال سال 1384...یه جورایی دلم گرفت...سال 84 کجا و الان کجا... با امسال میشه 10 سال! 

اون موقع تازه رفته بودم سربازی...خیلی چیزا فرق داشت..خیلیا بودن ..خیلیا بهمون سر می زدن ..به قولی برو بیایی داشتیم..اما الان... 

هییییییی ..روزگار...

رفقا درساشون تموم شد ..

سر کار رفتن ...

ازدواج کردن ..

بچه دارم شدن...

سرشون شلوغ شد..

رفتن....

 

اما همچنان ما موندیمو....

چیک چیک قطره های سکوتی که همیشه تو گوشم عروسی می گیرن!

 

یه وقتایی می گم پسر چند ساله عمرتو تو این داهات مجازی بی درو پیکر تلف کردی... تق محکم می زنم تو سرم....

یه وقتاییم که خیلی توش عمیق می شم در حد غرق شدن! می بینم که نه...بدم نبود... شاید چند تا کار خدا پسندانه هم انجام داده باشم که بهش بیارزه...(  ای توف به ریا )

بعضی وقتا هم یه پارادوکس حسابی حالمو جا میاره.

پت و مت وجودم حسابی باهم گلاویز میشنو بعد از یه گردو خاک حسابی...می شه هیچی به هیچی! هر جفتشون می شن خونه خرابو آواره...

خوب اینم یه مودلشه!

حالا هم سال نو شده و با هزار تا نقشه ی خوش زرقو برق دست گذاشتم زیر چونه و به خودم می گم : 

آخرش امسالم مثل سال قبل تعطیلات عیدی که براش نقشه کشیده بودی تموم می شه و هیچی از کارای عقب موندتو انجام نمی دی!

آخه چه خبره؟؟؟ مگه خوره ی مدرک گرفتی ! چه خبره 3 تا دانشگاه؟؟؟ چه خبره اینور و اونور اینقدر کلاس...؟! نه باور کن اینقدرا هم عشق مدرک نیستم...نمی دونم چی شد یهو اینجوری شد...اما قول می دم کم کم کمش اون 3 تا رشته ی دیگه رو هم حتمن بخونم ! تا مجردی بخون بعدش که 50 سالت شد زنت ندادن دیگه نمی تونی درس بخونی!

 اگه بر فرض محال زن گرفتی و بچه دار شدی بچه هات به جای بابا بهت می گن بابا بزرگ !!!  

ای بابا...

تو با این همه استعداد که از هر هنرت ده تا انگشت می ریخت ....

پسر حیف شدی رفت...

عب نداره ...بزرگ می شم یادم می ره ... آخرش یه چیزی می شه دیگه!

حالا اینایی که گفتم جدی نگیر....بعضیاشو بعضیا می گن منم بهشون می خندمو تو دلم می گم ..." این نیز بگذرد"

خب...

خواستم یه خورده پای صحبتو باز کنم روم بشه بعد این همه وقت دوباره اینجا حرف بزنم...

فعلن سرتونو درد نیارم ...بقیه شو می ذارم واسه دفه ی بعد...

قربون شما ... بازم سال نوتون مبارک

[ شنبه ٢ فروردین ،۱۳٩۳ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ جام ]

سردرگم

با نام او...

و چه سکوت مرگباری با تازیانه های باران گلآویز شده و رقص دانه های باران را به موسیقی تند زمان می کوبد .

نه لطافت آن روزها که شعری بگویم...

و نه ظرافت  آن روزها که دلنوشته ای بنویسم ...

و گیرم که بگویم...

دیگر نه معرفت آن روزها که دوستی در این خرابه بکوبد...

شلاق های زمانه به کسی رحم نکرد ...

آن ها که چشم امید دوستی به سویشان داشتیم در زیر لگدهای نامهربانی له کردند و رفتند ...

و آنها که زبان از نکوهششان دوختیم نمک پاشیدند و رفتند...

دیگر نماند...

کسی نماند...

چیزیی نماند...

نه دوست...

نه دنیایی که به خلق وفا کند ....

نه طراوت شبنمی که هر صبح در خانه صمیمیت را به نمناکی محبتش آب و جارو می کرد . 

آی ی ی ی آدم ها... کجا می روید...آن که زیر پایتان می شنوید صدای خش خش برگ های پاییز نیست که شنیدن صدایش به شما کیف می دهد .... صدای دیلینگ دیلینگ قلب های بلورین قطعه قطعه شده آدم هاست که رنگ خشن کفشهایتان آنها را به رنگ پاییز برده است .

نمی توانم..

نمی توانم این احساس های زخمی را در سیاهی قلمم نقاشی کنم... دیگر نه سرودن بلدم..نه نقاشی کردن ...نه احساس کردن این تصویرها ..نه به تصویر در آوردن این احساس ها ...  هوا بس ناجوانمردانه سرد است..سرد و خشک

آن موقع برایم همه چی زیبا بود ..چون خیال می کردم همه چی زیباست

ولی الان همه چی زیباست چون باید همه چیز را زیبا دید

اما چه کنم ما رایت الا جمیلا در کاسه ناپاک و کوچک وجودم نمی گنجد...درک نمی شود

این سکوت غضبناک ثانیه ها پس چه می شود ؟؟  پس چه می شود ؟ چه می شود؟؟ می شود؟؟ نمی شود ! و حال در شتاب کاروان ثانیه ها گیج و بهت زده ...انتظار می کشم تا شاید....

 

 

[ پنجشنبه ٤ فروردین ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ جام ]